تبليغاتX
دل گفته های من..
بسه دیگه نمک نپاش به زخم کهنه ی من اره لحظه شماری نکن واسه ی رفتن من
باروني شديد صداي رعد و برقي فجيح / چه صبور با درد ورنجي عجيب

آسمون خاكستري رنگ / كاش كه من هرگز نبينم

چشامو ميبندمو نميشه راحت بخوابم / وقتي ميبينم زندگيم هرساعت به باد رفت

كو كجاست يه عالم نجابت .... يه نامرد به جا من

چه خيالات قشنگي چقدر آسون ميگيرن / چه محتاج دستات و چه آسون ميگي نه

هنوزم زير بارون ميشينم / تو رفتي و زندگيمو داغون ميبينم

تو رو با اون ميبينم كه.. در به درشي / چه بيمارتم چقدرتلخه همه چي

چقدر خستم از اين روزگار پست و بي روح / پس اون فرشته كه ميديدم از تو اين بود

تو كه با اون خوشي و ديگه .. شكم يقينه / اصلا بذار بميرم خب حقم همينه

تو كه ميگفتي من نجيب و سر به زيرم / حالا تو رفتي دلو چطوري پس بگيرم

كسي رو شكستي كه دلشو انصافا به تو داد / پس كجاست احساستمنم انسانم به خدا

باشه جدايي اتفاقه اصلا / بدي نكردمو گرفتي انتقامت از من

واسه برگشتن تو به هر دري زدم / باشه حرفت قبول تو سرتري ازم

ولي به خدا قسم كه تو اشتباه ميكني /چرا رفتی و لگد به عشق ما میکنی؟

يه نگاه ساده به كجا كشيد / تلخه كه تو ازم جدا بشي

چجوري دلت اومد...تو چه ساده ميگذري/ خيلي زوده واسه خدافظي

يادته زار ميزدم شايد قانع بشي / دلت ميخواست تا بگذرم ساده كه چي

بيچاره دلم كه شكست صد بار تو سينه و مرد .. آره تو قاتلشي

باشه دورتو خط ميكشم اينو راحت نميگم/ با چشام ديدم و دلم باور نميكرد

چه دلگيرم ازت تو بد كردي ولي /هنوزم دوست دارم اينا رو داغم كه ميگم

بيچاره دلم كه همش نازتو ميكشيد / تورفتي و فقط خوابتو ميشه ديد

همه اشكايي كه با ياد تو ميچكيد /آره دلم با ياد تو ميشه پير

------------------------------Mamad..Scare---------------------------------

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1391ساعت   توسط *.:|"Mamad"|:.*  | 

کلی وقت گذشت و اومدم ...خوندم...دیدم... دلم واسه قدیما تنگ شد...

...واسه اون روزایی که دنیام خیلی کوچیک بود...کوچیکتر از اونی بود که به غم به حرف مردم به هیچ محدود نبودم...

دلم تنگ شد..واسه اون روزایی که عشق بود بازیچه...واسه خودم...واسه کابوسام که فقط سقوط بود و افتادن ،نه نبودش، نه نبودم...

خسته ام، خسته تر از اونکه بتونم فکر کنم که امروز همون دیروزیه که به یاد فردا غصه شو میخوردم...باز میگذره ، میگذره یه روز دیگه...خوشحالم که نه این خستگی نه هیچ چیز دیگه تو رو ازم نمیگیره...

یه روز شروع کردم و یه دختر ۱۵ ساله یه وبلاگ زد و تا ۱۸ سال این وبلاگ موند و موند و موند و ....یه عالمه دوست...یه دنیا حرف قشنگ...یه عالمه دردسر و کلی وقت پر کردن...

میترا،لعیا،رومینا،مهناز،نیلوفر،سوگند،هاله،طاهر،ناز ، چارلی و خیلیای دیگه....دلم واسه همتون تنگ شده...یه دنیا...یه دنیا...یه دنیا...واسه با هم بودنامون...الکی خوش بودنامون...واسه خنده های پشت نت...واسه حرفامون...واسه شب زنده داریامون...

دوس دارم بنویسم اما وقت کمه...

دوس دارم...نوشتنو..سبک شدن...با بال نداشته با خیال پرواز خالی شدنو...

فعلا.............................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت   توسط *.:|"Mamad"|:.*  | 

مطمئنم جز یکی دو نفر هیچکدوم از دوسای نتی نمیان اینجا ببینن که چی شده...

خیلی وقته که دستی به سر و روی این خونه ی مجازی نکشیدم...اخه حس وبلاگ نویسی نبود...

سال سومم گذشت...یه سال مونده تا کنکور...نهایی دادیم...گندش بزنم این طراح سوالای عربی تو نهاییو...(ـــــــــــــــــ این قسمت چون غیر اخلاقی بود سانسور شد فقط تو گوشتون یه صدای تیز احساس کنید!!!!)

بزرگ و بزرگ تر میشیمو بی خاصیت تر و نفهم تر...فک میکنیم حالیمونه و هیچی حالیمون نیس...از کاه کوه میسازیمو انتظار داریم که بتونیم یه کوهم کاه کنیم!!!!(ارایه ی زیبای ایهام!!!!)

احساس پوچی میکنم...نه هیچ برنامه ای نه هدف خاصی!!!!

خیلی سخته که تنها باشی...یعنی اینکه با اینکه دور و ورت شلوغو پر از ادمه باز فک کنی تنهایی!!!!

هوس بچگیامو کردم...تا ساعت ۹ ...۱۰ شب تو گوچه با کلی بچه...بدون هیچ دغدغه ی ذهنی...دوچرخه سواری...مسابقه...ترمز بگیری از بالاش پرت شی کف اسفالت...زانو هات خونی شه...زن نفهم همسایه بهت بگه چه خون خوشرنگیو تو فقط لبخند بزنی...گریه ها واسه مامانته!!!!

یادش بخیر بعد زنگ تعطیلی تو مسیر مدرسه تا خونه....چقد مردم ازاری ساعت ۱۲ ظهر چقد ملتو از خونه میکشیدیم بیرون....زییییییییییینگ!!!!!

یهو رفتم تو دوران ابتدایی:دی

من اگر بنشینمو مکتوب کنم بین چه سخن ها دارم!!!! که الان اصلا حسش نیس!!!!هر وقت جو بلاگر شدن باز  جریان یافت تو خون فیس بوکیه ما...باز هم مینویسیم!!!!

تا بعد!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 3 تیر1390ساعت   توسط *.:|"Mamad"|:.*  | 

در پاکی عشق من مردد شد و رفت / او تابع «هر چه پیش آید...» شد و رفت

گفتم مگر از نعش دلم - آخ دلم - / از روی جنازۀ دلم رد شد و رفت

----------------------------------

بن بست های جهان را به نام من بگذار، که آزادیم اولین شهید تاریخ استو اندیشه ام آخرین زندانی.

----------------------------------

وقتی قلمم حرکت نکند، به یاد تو می افتم...و چه فواره وار می بارد

----------------------------------

خیلی خوشم اومد!!!!!واسه همین گذاشتم!!!!

یه مدت دیگه شاید شعرای خودمم بزارم!!!!

حوصلهی تایپیدن نیس!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت   توسط *.:|"Mamad"|:.*  | 

یه زمانی دست به قلم بودیم!!!

شاعر...قطعه نویس...دنیای ادبیات...

حالا بیشتر متن ادبی میاد تا شعر...شاید بعضی وقتا از این نوشته ها گذاشتم که بعدا تو وبم دنیای خاطرات بشه...

یکی از شعرامو میخوام بزارم...زیاد شعرام جنبه ی حرفه ای نداره...چون یهو میاد و نرفتم کانونای ادبی تا استعداد نهفته ای که ممکنه تو وجود همه باشه رو تقویتش کنم...

بریم سراغ این چند بیت:

نگر ای دل که با جسمم چه کردی                  

ضعیف و خوار و رنـــــجورم فکندی

تو عاشق گشتی و دردت کشیدی

تو عاشق گشتی و حقت کشیدی

چرا رحم ات نیامد بر حـــــــــــیاتم

چرا هم جسم و هم جانم خدایم؟!

+ نوشته شده در  جمعه 15 بهمن1389ساعت   توسط *.:|"Mamad"|:.*  | 

افراد واجد شرایط واسه رمز:

هر کسی که کاملا بشناسمش!!!

وسعت درد فقط سهم من است ، باز هم قسمت غم ها شده ام ، دگر آیینه ز من با خبر است ، که اسیر شب یلدا شده ام ، من که بی تاب شقایق بودم ، همدم سردی یخ ها شده ام ، کاش چشمان مرا خاک کنید ، تا نبینم که چه تنها شده ام...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 بهمن1389ساعت   توسط *.:|"Mamad"|:.*  | 

سلاااااااااااااااااام

دلم واسه همه دوسای نتی و وبلاگی تنگ شده کلیا نظر گذاشتن که دسشون خیلی خیلی خیلی درد نکنه!!!!البته خیلیارم نمیشناسم ها!!!

نمیدونم این اخرین نظرو ممدرضا گذاشته یا نه ولی حدس میزنم ایشون باشه واسه همه چی هم ازش معذرت میخوام!!!!

سینا اگه وبمو میخونی میخوام بگم اخه نامرد چرا نظر نمیزاری!!!اجی رومینا طاهر جوجو کجایین؟ناز تو نت نمیای؟

میگم و خداوند ادم را افرید شما چه مشکلی با من داری؟!بیا حلش کنیم من که با شما دعوا ندارم که!!!

فقط خواسم اعلام وجود کنم و برم!!!درسا خیلی سخته!!!!اوففف شیمی و حسابان پدر در میارن والله!!!

من دیه برم بازم میام!!!البته مشخص نیس کی!!!

فعلا!

+ نوشته شده در  شنبه 13 آذر1389ساعت   توسط *.:|"Mamad"|:.*  | 

بازم قراره غیبم بزنه...

بازم بوی مهر میاد بوی کتاب و دفتر و مهناز کماندو...

بازم بچه ها...بازم فضای مدرسه...بازم دوران دبیرستان...دورانی که بهترین روزای عمر هر کسی رو میسازه...

بازم دبیرای لج درار..بازم خنده ی تصنعیشون...بازم دبیرایی که خودشون چیزی نمیفهمن...

بازم دبیرای مهربون...بازم مثه دخترشون دخترم صدات میزنن....بازم قراره کل کتابو با بیشتر چیزای اضافی توی دفتر به عنوان جزوه بدن بنویسیم...

بازم زنگای ریاضی...زنگای هندسه ...زنگای ورزش با حیدری...بازم میاد گیر میده...میگه این چه جور ساعد زدنه...بازم وقتی میاد هول میکنیم...بهترین توپایی که قراره بزنیم تو زمین حریف میفته تو زمینِ خودمون...بازم یه درجه از اعتماد به نفسمون کم میشه...

بازم دروغ بازم ریا...بازم بعضیا قراره پشتت غیبت کنن...حسادت کنن...حرف در بیارن...

بازم شادی...بازم دوستی...بازم حرفای قشنگ...بازم رقص...بازم جک...بازم دور هم نشستنو دنگی پول گذاشتنو هله هوله خریدن...بازم زنگای ایکسو فیلم دیدن از پروژکتور...بازم دسته جمعی شخصیتای اصلیو مسخره کردن...بازم جواد رضویان بازم علی صادقی...

بازم زنگای تفریح...بازم صف طولانی بوفه...بازم خانوم سدیدی و پارتی بازی...بازم عین موش تو صف رفتنو.........

بازم مامان داد میزنه:مگه تو درسو مشق نداری...بازم شبای امتحان...بازم بعضی چیزایی که درست حسابی سر کلاس گوش ندادی...بازم اشکایی که الکی واسه کلاس خصوصی میریزی:دی

بازم قراره بریم تو سایت مدرسه...بازم نظراتو چک کنیم...بازم کسی نباشه دلمون بشکنه...بازم از نبود ما سو استفاده بشه نظرای بی ادبانه بزارن...اخه چه سودی داره براشون؟؟؟

بازم تا ساعت ۲ موندن تو مدرسه...بازم عزیز زاده ی ...(سانسور)....بازم ناز فقط مرام داشته باشه و نظر بزاره و یادی از من کنه....

بازم دارم بزرگ میشم بازم نمیتونم توی وبلاگم واسه خودم جشن بگیرم...جشن بزرگ شدنمو...جشنی که هیچ وقت واسم یه جشن واقعی یه جشنی که واقعا خوشحالی توی وجودم جاری شه و با دوسام تقسیمش کنم تداعی نشده...بازم داره میشه ۱۱ مهر...

بازم دنیا قدم به قدم جای پاشو با من تقسیم میکنه...نصف من....نصف اون...

بازم حس پوچی میکنم...حس خار شدن...حس نبودن...

بازم روزای تکراری...

بازم..

بازم...

بازم....

و من میروم...تا فردا ها...تا روز ها...ماه ها..شاید سالیانی دراز...و من همان ناشناخته ای هستم که شناخته شد و نشد...

و...

خدا حافظ همه ی دوستدارانم باد...

دوستتون دارم...

جوجو...صورتی...ناز...تامی...من...مبینا...عسل...سوگند...طاهر...لعیا ...چارلی...میترا...داش مصطفی...سیخول برادر...رومینا

اگه از قلم افتادین واقعا متاسفم...

اما از ته دل همتونو دوس دارم...همتونو...

وبلاگ داشتیم...وب گروهی...ماه رمضون پارسال...تا سحر بیدار بودیم...قسمت نظراتی داشتیم واسه خودمون...یه شبه سیصد چارصد تا نظر...واو...

خیلی اکیپمونو دوس داشتم خیلی...اما حیف...همه زندگی دارن...همه خواسته هایی...ارزوهایی...همه باید به اینده فکر کنن...

یه ادم احساستی...چه دنیای واقعی چه مجازی زود وابسته میشه...دوسای زیادی تو دنیای واقعی دارم...که همه رو دوس دارم...مطمئن باشید شما رو هم کمتر از اونا دوس ندارم....

این اپو که دارین میخونین حتما متوجه میشین که واقعا یه مطلب از ته دله...

خدافظ و خدافظ و خدافظ....

دل کندن سخته اما...

روز ها میگذرند و ادمیان همچنان در انتظار فردا...فردایی خوش یا ناخوشایند....و من خوشایند ترین فردا ها را برای شما ارزومندم....

دوستون دارم

+ نوشته شده در  جمعه 26 شهریور1389ساعت   توسط *.:|"Mamad"|:.*  | 

ادامه ی مطلب برید!!!هر کی رمز میخواد بهم بگه!ادرس وبلاگشم بزاره!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 شهریور1389ساعت   توسط *.:|"Mamad"|:.*  | 

گاهی وقتا احساس میکنم همه چی یه جور پنهان کاریه که ما چون ازش خبر نداریم قبولش کردیم...

+و آن هنگام که خورشید سرخی خود را به دروغ غروب یاد میکند که ما از شرم او اگاه نباشیم.

+ نوشته شده در  جمعه 5 شهریور1389ساعت   توسط *.:|"Mamad"|:.*  |